تبليغاتX
(¯`°•ღ جايي براي باهم زيستنღ•°´¯)

(¯`°•ღ جايي براي باهم زيستنღ•°´¯)

آلاچیق

آيا انتظار به پايان خواهد رسيد ؟

فاصله ها از ميان برداشته خواهد شد؟

وكسي كه انتظارش را مي كشي خواهد آمد ؟

آيا او، تو را با تمام درد ورنج هاي كه در نبودنش كشيدي

 درك خواهد كرد؟

دنيا بي رحم ِ يا ما آدما ؟دنيا بي وفا يه يا ما آدما ؟

دنيا سنگ دل ِ يا ما آدما ؟

چه كسي ميخواهد جوابي براي  اين همه بايدها 

 ونبايد ها پيدا كند؟

آيا او جوابي خواهد داشت؟

ديگر هيچ توانايي براي ادمه دادن  دروجود من نيست .

ميخواهم پاكني را به دست گيرم از دوست داشتن ،

دوستي  را پاك كنم

ميخواهم پاكني را به دست گيرم از مهرومحبت ،

مهربوني را پا ك كنم

ميخواهم پاكني را به دست گيرم از صلح وصفا ،

صميميت را پاك كنم

ميخواهم پاكني را به دست گيرم از نگاه كردن ،

تمام چشما را پاك كنم

ميخواهم پاكني را به دست گيرم از زنـــــــــدگي ،

 شقايق را پاك كنم

ميخواهم پاكني را به دست گيرم ازآدمـــــــا ، 

 تمام دنيا را پاك كنم

ميخواهم پاكني را به دست گيرم از عشق ،

عاشق شدن را پاك كنم

ميخواهم پاكني را به دست گيرم از عشق ،

 عاشق شدن را پاك كنم

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 15:4 توسط moosafer| |

وقتي به تنهايي مي انديشم

تصوّر مي كنم در كنج اتاقي تنگ وتاريك نشته ام

يا اينكه در پياده روي كوچۀ تنگ شهري ،

 در سكوت وزير نم نم باران قدم مي زنم

يا در جاداي طولاني كه دوطرف جاده را درختاني ،

با برگ هاي زرد وطلائي فراگرفته راه مي روم

تنها ئي ،نمي دانم ؟

گاهي به تنهايي نياز منديم  امّا :

ديگران تنهائي ما را پر مي كنند

امّا وقتي كه از تنهائي فرار مي كنيم سراغ هركه مي رويم

ما را پس مي زند واز ما گريزانند

( وتنها ) كسي نيست به جز تنهائي كه مثل يك يار ودوست ديرينه

مارا در آغوش مي گيرد

تنهائي ، حسّ قريب  د لهايي پژمرده است .

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 20:25 توسط moosafer| |

گاهي مي خواهيم از ديگران فاصله بگيريم

گاهي ديگران ،ازما فاصله مي گيرند

گاهي دل مون مي خواهد به كسي نزديك شويم ؛

 امّا نمي توانيم

گاهي تصوّرمي كنيم كه شايد كسي نمي خواهد با ما

 دوست باشد

گاهي احساس مي كنيم نبايد اين همه ازديگران فاصله بگيريم

گاهي دل مون مي خواهد روش هايي را براي نزديك شدن

به ديگران پيدا كنيم

فاصله ها زماني كم مي شوند كه يك نفر گامي به پيش بردارد ،

يا د ستي براي دوستي دراز كند...

آن يك نفر ، مي تواند تو باشي ...

 فقط كمي جسارت مي خواهد ..

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:3 توسط moosafer| |

مسافر

مسافر جاده هاي خيال

مسافر دور د ست هاي بي انتها

سفر بايد كرد به ا فق هاي دور

آن جا كه زمان ا زحركت با ز مي ا يستد ،پرنده اي  نمي كند پرواز ،

جست وخيز نمي كند ماهي درآب ،بايد رفت

مسافر، خسته ام

اي پرندۀ بي پرو با ل به كجاچنين شتا بان

آيا تورا هراسي نيست ا ز جاده بي انتهاي سكوت وتنهائي

 ديگرنيست آد م ها را دوست داشتن

قلبي نمي تپد براي ديگري

در اين هنگام كه وفا نيست روزگار را

توبيا  ، بامن هم سفر باش

هم سفر جاده هاي بي انتهاي خيا ل

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:59 توسط moosafer| |

ايستاده ام ابتداي جاده اي بي انتها

پائيز است ود و طرف جاده را درختاني با برگ هاي

طلائي فراگرفته .

  مياد صداي خش خش ،خرد شدن ، ،به پايان رسيدن ،

به خواب رفتن

خوابي عميق

فراگرفت،همه جارا سكوتي شكست ناپذير

پائيز = مرد ن ،به خواب رفتن

رنگ دل گيري دارد پائيز غروب ها يش خيلي دل گيرتر

حال كه با تمام وجود من نيز دل تنگم

گويم !

غربت غروب دل گيردارد ، پائيز، هم ، بد تر

غربت ، جاده اي  پائيزي وبي انتها ،جاده سكوت ،

 تنهائي ، بغض .

به دور د ست ها مي نگرم ،با خود نجوا مي كنم 

به اندازۀ رسيد ن به انتهاي جادۀ سكوت ، تنهائي ،پائيزي ،

 دوري ا ز تو برام تحمل ناپذير ا ست .

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:50 توسط moosafer| |

آد م خيلي چيزها در د ل خود ش داره كه ميخواد بگه

ولي نمي دونم كه چرا زبان توانائي تكلم را ازكف ميده

 انگشتا ن يا ري نمي كنند ،طلسمي شكست ناپزير همه

 جا را فرامي گيره

قلم از نوشتن باز مي ايستد ،آیا به پايان رسيده عمر

 جوهر هايش ؟

گوئي كه زمين وزمان،مه ،فلك وخورشيد د ست به د ست

هم دادند

 نمي گذارند كه    در ِ   اين كلبۀ احزان گشوده شود

  تا توفا ن ها به پا خيزد ،فرياد ها به راه افتد.

 وقلب ها مواج وخروشا ن شوند.

 تا بر كرانۀ هستي خورشيد ي د يگر طلوع كند.

روي ساحل دريايي قلبت بنشينم ُآب پاها يم را نوا زش دهد

درانتظار نسيمي كه شروع به وزيدن كند

 تا دريا ي قلبت را  مواج سا زد

 وامواج پيام آور اين باشد

كه درساحل قلبت كسي منتظر توست.

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:14 توسط moosafer| |

دربرابر بي كراني ساكن

جنبش كوچك گلبرگ

به پروانه ئي مانند بود .

زمان باگام شتابناك برخاست

ودر سرگرداني  يُله شد.

در باغستان خشك ، معجزۀ وصل بهاري كرد.

سراب عطشان بركه ئي صافي شد.

وگنجشكان دستاموز بوسه شادي را در خشكسار باغ

به رقص آوردند.

اينك چشمي بي دريغ كه فانوس اشكش

شور بختي مردي را كه تنهابودم وتاريك لبخند مي زند.

آنك منم كه سرگرداني هايم را همه

تابدين قلۀ جل جتا پيموده ام .

آنك منم

ميخ صليب از كف دستان به دندان بركنده.

آنك منم

پا بر صليب باژ گون نهاده با قامتي به بلندي فرياد.

در سرزمين حسرت معجزه ئي فرود آمد

[واين خود معجزه ئي ديگر گونه بود.]

فرياد كردم :

« اي مسافر !

با من از آن زنجير يان بخت كه چنان سهمناك دوست مي داشتم

اين مايه ستيزه چرا رفت؟

با ايشان چه مي بايدم كرد؟»

 

« برايشان مگير!»

چنين گفت وچنين كردم .

لايۀ تيره فرونشست

آبگير كدر صافي شد

وسنگريزه هاي زمزمه در ژرفاي زلال درخشيد .

دندان هاي خشم به لبخندي زيباشد.

رنج ديرينه همه كينه هايش را خنديد.

پاي آبله

در چمنزار ان آفتاب فرود آمدم

بي آنكه ازشب نا آشتي داغ سياهي بر جگر نهاده باشم.

نه !

هرگز شب را باور نكردم چرا كه

در فراسوهاي دهليزش به اميد دريچه ئي

دل بسته بودم.

شكوهي در جانم تنوره مي كشد گوئي

ازپاك ترين هواي كوهستان

لبالب قدحي در كشيد ه ام .

درفرصت ميان ستاره ها شلنگ انداز رقص مي كنم

ديوانه

به تماشاي من بيا !

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:11 توسط moosafer| |

دختران دشت!

دختران انتظار!

دختران اميد تنگ در دشت بي كران ،

وآرزوهاي .............


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 16:19 توسط moosafer| |

يك چند ، سنگيني خردكنندۀ  آرامش ساحل را در خفقان مرگي

 بي جوش ،

بر بي تابي روح آشفته ا ي كه به دنبال آ سايش مي گشت

 تحمل كرده بودم

وامشب كه بادها ما سيده اند وخندۀ مجنون وار سكوتي

 در قلب شب

لنگان گذ ر كوچه هاي بلند حصار تنهائي من پر كينه مي تپد

بگذار پس ا زمن هرگز كسي نداند از ركسانا بامن چه گذشت

بگذار كسي نداند كه چگونه من از روزي كه

 تخته هاي كف اين كلبۀ چوبين

ساحلي رفت و آمد كفشهاي سنگينم را بر خود

 احسا س كرد وسايۀ

دراز  وسردم بر ماسه هاي مرطوب اين ساحل ...

شب پر ستارۀچشمي درآسمان خاطره ام طلوع كرده است

دور شو آفتاب تاريك رو ز !...

ديگر نمي خواهم ،نمي خواهم هيچ كس را بشناسم .

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:28 توسط moosafer| |

 خواهران هفتگانه

لبا نت ،

 به ظرافت شعر

شهواني ترين بوسه هارا به شرمي چنان مبد ل مي كند

كه جا ند ار غار نشين ازآن سود مي جويد

تا به صورت انسان درآيد........


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 17:10 توسط moosafer| |

 

آزادي=رهائي

   بي چراعي شب ها،بستر خاكي غربت ها ،فراموشي

    آتش هاست.

    ميان ما ، هزار ويك شب،جست وجوهاست......

   

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:12 توسط moosafer| |

كيمياي هستي

 

خدا يا

 من دركلبه حقيرانۀ خود چيزي دارم

  كه تو در عرش كبرياي خود نداري

  من چون تو يي دارم وتو چون خود نداري

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:6 توسط moosafer| |

 

فراموش كردنش غير ممكنه

 آدم عزیزانشو فراموش نمیکنه بلکه

 به ندیدنشون عادت میکنه

تقدیم به کسی که عادت به ندیدنش

 مثل فراموش کردنش غیرممکنه

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:11 توسط moosafer| |

اي دوست بي تو هرگز  

عشق مرگ نيست زندگي است .
سخت نیست عین سادگی است...............

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:19 توسط moosafer| |