(¯`°•ღ جايي براي باهم زيستنღ•°´¯)
آلاچیق
يك چند ، سنگيني خردكنندۀ آرامش ساحل را در خفقان مرگي بي جوش ، بر بي تابي روح آشفته ا ي كه به دنبال آ سايش مي گشت تحمل كرده بودم وامشب كه بادها ما سيده اند وخندۀ مجنون وار سكوتي در قلب شب لنگان گذ ر كوچه هاي بلند حصار تنهائي من پر كينه مي تپد بگذار پس ا زمن هرگز كسي نداند از ركسانا بامن چه گذشت بگذار كسي نداند كه چگونه من از روزي كه تخته هاي كف اين كلبۀ چوبين ساحلي رفت و آمد كفشهاي سنگينم را بر خود احسا س كرد وسايۀ دراز وسردم بر ماسه هاي مرطوب اين ساحل ... شب پر ستارۀچشمي درآسمان خاطره ام طلوع كرده است دور شو آفتاب تاريك رو ز !... ديگر نمي خواهم ،نمي خواهم هيچ كس را بشناسم .
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت
18:28 توسط moosafer| |



