تبليغاتX
(¯`°•ღ جايي براي باهم زيستنღ•°´¯) - مسافر

(¯`°•ღ جايي براي باهم زيستنღ•°´¯)

آلاچیق

دربرابر بي كراني ساكن

جنبش كوچك گلبرگ

به پروانه ئي مانند بود .

زمان باگام شتابناك برخاست

ودر سرگرداني  يُله شد.

در باغستان خشك ، معجزۀ وصل بهاري كرد.

سراب عطشان بركه ئي صافي شد.

وگنجشكان دستاموز بوسه شادي را در خشكسار باغ

به رقص آوردند.

اينك چشمي بي دريغ كه فانوس اشكش

شور بختي مردي را كه تنهابودم وتاريك لبخند مي زند.

آنك منم كه سرگرداني هايم را همه

تابدين قلۀ جل جتا پيموده ام .

آنك منم

ميخ صليب از كف دستان به دندان بركنده.

آنك منم

پا بر صليب باژ گون نهاده با قامتي به بلندي فرياد.

در سرزمين حسرت معجزه ئي فرود آمد

[واين خود معجزه ئي ديگر گونه بود.]

فرياد كردم :

« اي مسافر !

با من از آن زنجير يان بخت كه چنان سهمناك دوست مي داشتم

اين مايه ستيزه چرا رفت؟

با ايشان چه مي بايدم كرد؟»

 

« برايشان مگير!»

چنين گفت وچنين كردم .

لايۀ تيره فرونشست

آبگير كدر صافي شد

وسنگريزه هاي زمزمه در ژرفاي زلال درخشيد .

دندان هاي خشم به لبخندي زيباشد.

رنج ديرينه همه كينه هايش را خنديد.

پاي آبله

در چمنزار ان آفتاب فرود آمدم

بي آنكه ازشب نا آشتي داغ سياهي بر جگر نهاده باشم.

نه !

هرگز شب را باور نكردم چرا كه

در فراسوهاي دهليزش به اميد دريچه ئي

دل بسته بودم.

شكوهي در جانم تنوره مي كشد گوئي

ازپاك ترين هواي كوهستان

لبالب قدحي در كشيد ه ام .

درفرصت ميان ستاره ها شلنگ انداز رقص مي كنم

ديوانه

به تماشاي من بيا !

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:11 توسط moosafer| |